۱۳۹۳ آذر ۲۴, دوشنبه

نام زیبای برتولت برشت

ایزد که نهاد آدمی را بسرشت
با ملغمه میلگرد کرد و با سیمان، خشت
یک اسم قشنگ خواست بربگزیند
با غمزه مقرر کرد: «برتولت برشت»

۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه

شعرم فرا گرفت

شعرم فرا گرفت، دوباره به سادگی، گویی که داستان زِ "دلـ" است و "ـدادگی".

شعرم فرا گرفت، به مدح ِ خیال ِ او، یادش کند به خمر ِ دلم باز باده‌گی.

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

عماد

من و کاکو عماد، رفیق جنگیم
هرجا که صدایْ سازی بیاد با هم می‌تنگیم

رایانه

هوای سرد ِ فیلی سخت کم‌رنگ است و،
قلب یارم از سنگ است و،
در بغداد و کابل لاجَرَم جنگ است و،
هم‌چون مغز داروغه، همین حالا که لازم دارمش رایانه‌ام هنگ است

۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه

هوش ربای

مست چشم است و سیه موی و پریشان جامه؛
آن که بُرده ست ز سر هوش به هر هنگامه

راز ِ هادی فظ مجنون به سرایش برسد؛
گر رسانم به درش معرفت ِ این نامه

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

بندگی

نی بنده ی آن دمم که ساقی گوید ** نی بنده ی آن کسم که زاهد جوید
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم ** بنده ی کس نِیَم از بندِ جهان آزادم

---- 19 اکتبر 2009

--- پی نوشت:
خیام گوید: من بنده ی آن دمم که ساقی گوید، یک جام دگر بگیر و من نتوانم
حافظ گوید: فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم، بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم